




*سلام
شهر من گم شده است
من با تاب من با تب
خانه اي در طرف ديگر شهر ساخته ام
و بدترين چيز اينست كه همراه ديگراني كه نمي دانند در شهر گم بشويم.گاهي "قايقي بايد ساخت ...دور بايد شد از اين خاك غريب...كه در آن هيچ ..."ولي گاهي هم بايد شهرمون را پيدا كنيم و شهرمون يعني خودمون؟!فقط ميدونم گم شدن و در ابهام موندن خستگي مياره يه خستگي مفرط.
راستي گفتي كه..."نگران تنهاييهاي من نباش رفيق"من ميگم تنهايي كه نگراني نداره.
چون:
"ماه بالاي سر تنهايي ست."




