
شعر
هرگز چشمانت را براي كسي كه معني نگاهت دل نمي فهمد خيس نكن
و هرگز دلت را براي كسي كه ارزش معشوق بودن را ندارد پير نكن.

" سلطان قلبم "
عزيزم با قطرات اشكي كه در سكوت تنهائيم مي ريزم دسته
گلي زيبا درست كردم و تقديم به وجودت مي كنم دسته
گلي به نام سلام ، اميدوارم كه ساحل وجودت پر از امواج
شادي باشد دل باشد . از پنجره كوچك تنهائيم از ميان
شقايق ها غم روئيده و به اندازه دستهاي وسيع با تو حرف
مي زنم از پشت ديوار دلتنگي ام با قايق غمهايم در
رودخانه اشكهايم براي رسيدن به تو تا انتهاي ظلمت
پارو مي زنم . آن وقت كه تو رفتي در جايگاهت آن
قدر گريستم تا از اشكهايم گلي به نام انتظار روئيد و
در انتظار آمدنت بوسه به گلبرگهاي اين گل ميزنم.
ماجراي يك عشق
به روي گونه تابيدي و رفتي
مرا با عشق سنجيدي و رفتي
تمام هستي ام نيلوفري بود
تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحرگاه
شبي همپاي پيچكها نشستم
تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمناي مرا ديدي و رفتي
شبي از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم براي قصه ام سوخت
غمانگيزست ، توشيداييم را
به چشم خويش فهميدي و رفتي
چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست
ولي دل را به چشمت هديه كردم
سر راهت كه مي رفتي تو آن را
به يك پروانه بخشيدي و رفتي
صدايت كردم از ژرفاي يك ياس
به لحن آبي و نمناك باران
نميدانم شنيدي بر نگشتي
و يا اين بار نشنيدي و رفتي
نسيم از جاده هاي دور آمد
نگاهش كردم و چيزي به من گفت
تو هم در انتظار يك بهانه
از اين رفتار رنجيدي و رفتي
عجب درياري غمناكي ست اين عشق
ببين با سرنوشت من چها كرد
تو هم اين رنجش خاكستري را
ميان ياد پيچيدي و رفتي
تمام غصه هايم مثل باران
فضاي خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام اين تلاطم
فقط يك لحظه اي باريدي و رفتي
دلم پرسيد از پروانه يك شب
چرا عاشق شدن درد عجيبي ست؟
و يادم هست تو يكبار اين را
زيك ديوانه پرسيدي و رفتي
تورا به جان گل سوگند دادم
فقط يك شب نيازم را ببيني
ولي در پاسخ اين خواهش من
تو مغنچه خنديدي و رفتي
دلم گلدان شب بوهاي رؤياست
پر است از اطلسي هاي نگاهت
تو مثل يك گل سرخ وفادار
كنار خانه روييدي و رفتي
غروب كوچه هاي بي قراري
حضور روشني را از تو مي خواست
تو يك آن آمدي اين روشني را
به روي كوچه پاشيدي و رفتي
كنار كمن نشستي تا سپيده
ولي چشمان تو جاي دگر بود
و من نمي دانم آن شب تا سحرگاه
نگارت را پرستيدي و رفتي
نمي دانم چه مي گويندگا ها
خدا مي داند و نيلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا هميشه
تو از اين شهر كوچيدي و رفتي
جنون در امتداد كوچه عشق
مرا تا آسمان ها با خودش برد
و تو ردر آخرين بن بست اين راه
مرا ديوانه ناميدي و رفتي
شبي گفتي نداري دوست من را
نمي داني كه من آن شب چه كردم
خوشا بر حال آن چشمي كه آن را
به زيبايي پسنديدي و رفتي
هواي آسمان ديده ابريست
پر ار تنهايي نمناك هجرت
تو تا بيراهه هاي بيقراري
دل من را كشانيدي و رفتي
كنار ديدگانت چشمه اي بود
و من در پاي چشمه تشنه ماندم
تو بي آنكه بپرسي اين عطش چيست
زآب چشمه نوشيدي و رفتي
پريشان كردي و شيدا نمودي
تمام جاده هاي شعر من را
رها كردي شكستي خرد گشتم
تو پايان مرا ديدي و رفتي.
بر گرفته از كتاب " پروانه ات خواهد ماند "
از مريم حيدر زاده
اگه شعراي ديگه ي مريم حيدرزاده را مي خوايد در قسمت نظرات بيان كنيد
" به نام يكتا معبودي كه دستگير عاشقان است "
سلام ، سلامي به گرمي داستان معشوق به زيبايي نگاه او.
نامت را بر روي شنهاي ساحل دريا براي يادگاري نوشتم اما
كودكي آمد و شنهايي را كه ساخته بودم از هم پاشيد
تا قصر خيالش را بنا كند. نامت را بر روي بالهاي ظريف
پروانه اي نوشتم اما پروانه ي وجودم در كنار
شمع عاشقانه سوخت ، گويا رسم زندگاني
اين است كه هر شروعي را پاياني و هر
بهاري را پائيزي مي باشد.

دوست دارم شمع باشم گوشه اي تنها بسوزم
بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم ژاله باشم به خاك پايت افتم
تو چون گل شاداب باشي و من از گرما بسوزم
با هر كس دوست شدم زد به قلبم خنجري
عاشق هر كس شدم ، شد نصيب ديگري
مطمئن باش مهرت نرود از دل من
مگر آن روز كه خاك شود منزل من
مرا يكشب زخوبان جدا نيست
ولي حيف كه زخوبان وفا نيست
درياي نورانگيز چشمانت چه زيباست
آنجا كه بايد دل به دريا زد همينجاست
تو گفتي عشق را هجران درمان مي كند
كاش مي گفتي هجران را چه درمان مي كند
آب ميرود و جويبارش مي ماند
دوست مي رود و يادگارش مي ماند