
مخور غم
خوشا آن كسي كه سحر ، يار او خدا باشد
دعاي نيمه شبش به زكيميا باشد
به روز حادثه و موقع پريشاني
به غير او چه كسي يار آشنا باشد
بيا تو مهدي محزون به درد و رنج بساز
به اين سواي مخور غم كه يار تو خدا باشد.
به نام آنكه ثانيه هاي انتظار را به زيبايي تپش قلب ها آفريد
با يك نگاه مي شود عاشق شد ، مي توان كينه ورزيد ، دوست گرفت يا دشمن شد و اما اگر آن نگاه توأم با سكوت باشد عمق و معناي ديگري مي يابد گسترده مي شود اما با يك نگاه قلبي پاك شايد بشود ذهن را به راهي دور كشاند دورتر از آن جا و به اقيانوس ها .
بنام او و براي او
چه كنم دوسش دارم ، شوخي كه نيست ، حرف يك عمر دربه دري ست ، صحبت كلي آوارگي است ، شكايتي نيست ، حرف شكايت كه در كار بيايد بايد فاتحه ي اين حكايت را خواند شما هم بدانيد بد نيست ، بعد عمري عاشقي تازه بايد بفهمم كه دوستم نداشت من مي دانم كه ديوانه از كلي مهنت آسمان را زا حيرت سير مي كنم و بر مي گردم ، برميگردم و صداقتم را رد عشق و دوستي ثابت مي كنم اما او برنمي گردد و تنها ثابت مي كند...
" اي كاش نمي ديدمش و بر شراره ي افسانه ي نگاهش نمي سوختم "
دست گذاشتم رو كسي كه عاشقم نمي دونست
سر بودم از خيليا ولا يقم نمي دونست
يا كه پشت پنجره با گريه گيتار مي زنين
يا كه مجنون مي شن و تو كوچه ها جار مي زنن
دست گذاشتم رو كسي كه خيليا ديوونشن
همه شاهزاده ها دربون در خونشن
دست گذاشتم رو كسي كه ماه ازش طلب داره
خورشيد از شعله ي چشماي اونه كه تب داره
دست گذاشتم رو يكي كه همه دوره برشن
مردشن ، ديونشن ، آوارشن ، مجنونشن
دست گذاشتم رو يكي كه عادتش نساختنه
سرنوشت هر كي كه مي خواد اونو باختنه
" ای
مي خواهم بنويسم برايت حرفهاي نگفتني را كه كنون در خاطرم خطور كرده اند . از نبودنت احساس غريبي كردم ، با خود احساس كردم در ميان اين جمع چقدر تنهايم . سالها از ثانيه هاي سخت زندگيم مي گذرد و هر چه دورتر مي شوم دلم بيشتر مي گيرد،
بغضهاي غريبانه ي مرا در خود مي خورد اما چه كنم كه تقدير بغضهاي غريبانه ام را به بازي مي گيرد بايد اعتراف كنم كه با زخمهاي هميشگي زاده و بزرگ شده ام تا شايد ميلاد بامداد زندگيم نباشم ، قلبه من از جايگاه خوشبختي هجرت گشوده و بر بلنداي تپه اي از مشقت با زخمهايش فرياد مي زند و از بي صدائي خود مي نالد .
